تبليغاتX
ماهنامه باران

ماهنامه باران

نشریه قرآنی، ادبی و هنری

دوره جدید فعالیت وبلاگ باران

فرم اشتراک باران

 لطفا سیو کنید و بعد پرینت بگیرید!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:13  توسط باران  | 

باران برگزار می‌کند

نقد و بررسی کتاب

رقص سنگ

نوشته: محسن صالحی حاجی‌آبادی

با حضور اساتید:

مرتضی جمالزاده و علی اصغر عزتی پاک

و نویسندگان باران و دیگر نشریات کودک و نوجوان شهر مقدس قم

زمان: ساعت ۲:۳۰ الی ۴:۳۰ بعد از ظهر روز دوشنبه  ۲۳ آبان۱۳۹۰

مکان:  قم، خیابان شهدا(صفاییه)کوچه ممتاز، کوچه 7، پلاک 28

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:2  توسط باران  | 

گزارش تصویری از نمایشگاه مطبوعات1390

 

باران؛ برادر بزرگ نشریات نوجوان(۱۸ سالشه باران)

مجید محبوبی شنبه ۷/۸/۹۰ مهمان غرفه باران در نمایشگاه بود(ناخدای فعلی کشتی باران)

سرکار خانم مریم عرفانیان نیز شنبه ۷/۸/۹۰ مهمان غرفه باران بود(از نویسندگان خوب و خوش ذوق باران)

و این هم از دو تا جوان خوش‌تیپ آقای هادوی و عباسی‌فر که غرفه باران را مدیریت می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 22:7  توسط باران  | 

باران آبان ماه 1390

ماهنامه قرآنی ادبی هنری باران ویژه نوجوانان آبان ماه ۱۳۹۰ با آثاری از افروز ارزه گر؛ اکبر صحرایی؛ هاجر زمانی؛ مجید محبوبی؛ مرتضی دانشمند؛ ابراهیم اخوی؛ انسیه موسویان؛ فاطمه ناظری؛ شاهین رهنما؛ مریم زندی؛ متین السادات عربزاده؛ فاطمه میرامامی؛ نعیمه جلالی نژاد؛ لعیا اعتمادی؛ فاطمه اکبری؛ علی محمد محمدی؛ معصومه میرغنی؛ فیروزه امیرمولایی و معصومه میرابوطالبی منتشر شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:35  توسط باران  | 

دختری از جنس تفاوت(چاپ شده در مهرماه باران)

هاجر زمانی

 همه چیز صورتی است. همه چیز و همه جا. کفش­ها و دمپایی­ام، روسری و مانتو، رو تختی و پرده­ها. آقایی که دیوارها را کاغذ دیواری می­کرد به اتاق من هم آمد: «اینجا را هم مثل باقی دیوارها کاغذ کنم؟» چشم­های پر از التماسم را به بابا می­دوزم. زیر لب می­گوید: «لا اله الا الله!» بعد با شک و تردید و کمی خجالت می­گوید: «نه! اینجا را صورتی کاغذ کنید!»

      اسم صورتی را که می­آورد می­خواهم بال در بیاورم. صورتی رنگ دنیای من است. کار آن آقا که تمام شد بابا بهم پوزخندی زد: شبیه مهدکودک شده! الکی اخم می­کنم اما خوشحال­تر از آنم که این حرف بابا رویم اثر داشته باشد.
     توی اتاق جدیدم احساس خوبی دارم، حس عجیب متفاوت بودن. تمام دیوارهای کرم‌رنگ خانه را که بگیری و بیایی، به یک اتاق صورتی می­رسی با یک عالم وسایل صورتی. درست انگار پا به دنیای دیگری می­گذاری، دنیایی که با دنیاهای دیگر فرق دارد...

     دلم می­خواهد با دیگران فرق داشته باشم. این را به خاله می­گویم. خاله مشاور مدرسه است، اما نه از آن مشاورها که هی نصیحت می­کنند و خوشت نمی­آید که باهاشان حرف بزنی. خاله هم یک آدم متفاوت است. می‌گویم دلم می­خواهد یک آدم متفاوت باشم، یک دختر متفاوت... خاله یکی از عروسک­های صورتی­ام را بغل گرفته. یک خرس کوچولوی صورتی و می­گوید: «چرا می­خواهی متفاوت باشی؟» خنده­ام می­گیرد، همه دلشان می­خواهد متفاوت باشند چون...

      بعد از چون کلمه­ها گیر می­کنند توی گلویم. اما خاله کلی شاید برایم هدیه دارد، شاید چون دیگران به آدم‌های متفاوت بیشتر توجه می­کنند؟ شاید چون کمتر کسی مثل آدم­های متفاوت است؟ شاید چون آدم­های متفاوت زندگی­شان خاص است... شاید... شاید...

    خاله کلی شاید بلد است. به شاید­هایش فکر می­کنم. شاید­هایش همه وسوسه برانگیزند و دوست داشتنی... خودم را می­بینم، دختری که خاص است، دختری که زبان­زد همه دوست و فامیل و آشناست، همه دوستش دارند و بهش احترام می­گذارند...

     رؤیایی شیرینی است اما خاله از رؤیای شیرین بیرونم می­آورد. خاله جلوی چشمم یک سؤال را پررنگ می­کند: «برای متفاوت بودن باید چکار کرد؟» نگاهی به در و دیوار اتاقم می­اندازم. یک سؤال توی ذهن خودم هم می­آید. خجالت می­کشم آن را به خاله بگویم، اما می­گویم: «اینکه همه چیز من بشود صورتی، من بشوم یک دختر صورتی‌پوش، این به متفاوت بودنم کمک می­کند؟» بلند می­شوم و از توی کمدم لباس­های جدیدم را بیرون می‌آورم، همه صورتی رنگ و مُد روز، این که لباس مد روز بپوشم کمک به متفاوت بودنم می­کند؟ کمی بهش فکر می­کنم. پنجره اتاقم را باز می­کنم و از آن بالا بیرون را نگاه می­کنم. آدم­هایی با لباس­های متفاوت در حال عبورند. از کجا معلوم آن خانم که لباس ساده­ای پوشیده آدم متفاوتی نباشد؟ به لباس­هایم شک می­کنم. خاله هم شک کرده است. لباس­های خاله ساده وشیک آزادند... آزاد از بندی به اسم مُد.

من می­خواهم دختر متفاوتی باشم؛ اما راهش را بلد نیستم. خاله لبخند می­زند. لبخندش مثل جاده­ای‌ است که می‌دانی می­خواهد تو را به کجا ببرد. خاله می­داند چه می­خواهد بگوید اما من نمی­دانم چکار باید بکنم؟ جرقه­ای در ذهنم روشن می­شود... باید پیدا کنم... راه درستی که مرا به تفاوت می­رساند. راهی که به هر قدم من در زندگی معنا می­بخشد. اما این معنا چیست؟

     از خاله می­پرسم. خاله با لبخند می­گوید: «من اینجایم که به جواب همین سؤال برسیم».
احساس می­کنم یک پرندة سبکبالم. پرنده­ای که به هر سو بخواهد، می­تواند برود. من پرنده­ای پر از حسم و تشنة پرواز. فقط باید مسیر پروازم را پیدا کنم. به هر طرف که نگاه می­کنم رنگ­ها را می­بینم، انگار رنگ­ها دست بردار من نیستند! با خجالت این را به خاله می­گویم؛ اما بر خلاف تصورم خاله اصلا ناراحت نمی­شود. برعکس، دست‌هایش را به هم می­کوبد و با خوشحالی می­گوید شاید مسیر همین باشد!

      من رنگ­ها را کنار هم می­چینم و هنوز باورم نمی­شود که به مسیر این‌قدر نزدیک بودم و خودم نمی­دانستم. دلم کلی رنگ می­خواهد، رنگ­هایی که کنار هم بچینم و باهاشان حرف بزنم. خاله کنارم می­آید، دستی به شانه­ام می­زند و می­گوید این تابلو که کشیدی انگار با آدم حرف می­زند! خنده­ام می­گیرد و به پرنده­ام فکر می­کنم که حالا می­داند مسیرش کجاست. به خاله می­گویم: «یعنی من الان یک دختر متفاوتم؟» خاله یک طوری نگاهم می­کند و می­گوید: «نه! برای متفاوت شدن باید کلی زحمت کشید و تلاش کرد، هرچند خدا هیچ دو انسانی را شبیه هم نیافریده!».

    خاله نگرانی را از چشم­هایم می­خواند: «اما تو درمسیری! می­توانی خود متفاوتت را لابه‌لای این نقش و نگارها و رنگ­ها پیدا کنی.» احساس می­کنم دیوار صورتی اتاقم از نو زنده شده است. تابلوهای رنگی مثل ستاره­های درخشان و پر نوری در آسمان اتاقم می­تپند.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:16  توسط باران  | 

معذرت از همه دوستان باران

این وبلاگ متاسفانه به روز رسانی نمی‌شود. اگر کاری با بنده داشتید، به وبلاگم تشریف بیاورید.

http://majid225mahboobi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:55  توسط باران  | 

باران خردادماه

باران خردادماه به زودی منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:57  توسط باران  | 

باران از نگاه خبرگزاری آینده روشن

باران اسفند ماه مهمان آینده‌روشنی‌هاhttp://www.bfnews.ir/prtjoaet.uqethzsffu.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:16  توسط باران  | 

باران اردیبهشت به زیبایی باریدن گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:43  توسط باران  | 

از یادداشت‌های دبیر تحریریه

گاهی آرزو می‌کنم همه شاعر بودند،همه احساس نویسنده‌ای را داشتند که چه جوری برای دیدن این دنیا به تماشا ایستاده است!

و گاهی می‌خواهم دنیا را مثل کسانی که نویسنده نیستند ببینم، می‌بینم نمی‌توانم.

گاهی از اینکه خدا ما را به مقام نویسندگی مبعوث فرمود،شاکر می‌شوم؛ ولی از اینکه همهٔ امور ما را داد به دست کسانی که از احساس نویسندگی بهره‌ای نبرده‌اند،یک جورایی ناراحت می‌شوم!

و این شاید یک راز است، یک حکمت که توازنه عالم چنین برقرار باشد که اگر همه امورات دست نویسندگان بود، معلوم نبود شب سحر می‌شد یا نمی‌شد. هیچ شاعری زن می‌گرفت یا نمی‌گرفت و هیچ شاعره‌ای شوهر می‌کرد یا نمی‌کرد؟!

دبیر تحریریه باران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 19:42  توسط باران  |