دوره جدید فعالیت وبلاگ باران
لطفا سیو کنید و بعد پرینت بگیرید!

نشریه قرآنی، ادبی و هنری
لطفا سیو کنید و بعد پرینت بگیرید!

نقد و بررسی کتاب
رقص سنگ
نوشته: محسن صالحی حاجیآبادی
با حضور اساتید:
مرتضی جمالزاده و علی اصغر عزتی پاک
و نویسندگان باران و دیگر نشریات کودک و نوجوان شهر مقدس قم
زمان: ساعت ۲:۳۰ الی ۴:۳۰ بعد از ظهر روز دوشنبه ۲۳ آبان۱۳۹۰
مکان: قم، خیابان شهدا(صفاییه)کوچه ممتاز، کوچه 7، پلاک 28

باران؛ برادر بزرگ نشریات نوجوان(۱۸ سالشه باران)

مجید محبوبی شنبه ۷/۸/۹۰ مهمان غرفه باران در نمایشگاه بود(ناخدای فعلی کشتی باران)

سرکار خانم مریم عرفانیان نیز شنبه ۷/۸/۹۰ مهمان غرفه باران بود(از نویسندگان خوب و خوش ذوق باران)

و این هم از دو تا جوان خوشتیپ آقای هادوی و عباسیفر که غرفه باران را مدیریت میکنند.

ماهنامه قرآنی ادبی هنری باران ویژه نوجوانان آبان ماه ۱۳۹۰ با آثاری از افروز ارزه گر؛ اکبر صحرایی؛ هاجر زمانی؛ مجید محبوبی؛ مرتضی دانشمند؛ ابراهیم اخوی؛ انسیه موسویان؛ فاطمه ناظری؛ شاهین رهنما؛ مریم زندی؛ متین السادات عربزاده؛ فاطمه میرامامی؛ نعیمه جلالی نژاد؛ لعیا اعتمادی؛ فاطمه اکبری؛ علی محمد محمدی؛ معصومه میرغنی؛ فیروزه امیرمولایی و معصومه میرابوطالبی منتشر شد.
هاجر زمانی
همه چیز صورتی است. همه چیز و همه جا. کفشها و دمپاییام، روسری و مانتو، رو تختی و پردهها. آقایی که دیوارها را کاغذ دیواری میکرد به اتاق من هم آمد: «اینجا را هم مثل باقی دیوارها کاغذ کنم؟» چشمهای پر از التماسم را به بابا میدوزم. زیر لب میگوید: «لا اله الا الله!» بعد با شک و تردید و کمی خجالت میگوید: «نه! اینجا را صورتی کاغذ کنید!»
اسم صورتی را که میآورد میخواهم بال در بیاورم. صورتی رنگ دنیای من است. کار آن آقا که تمام شد بابا بهم پوزخندی زد: شبیه مهدکودک شده! الکی اخم میکنم اما خوشحالتر از آنم که این حرف بابا رویم اثر داشته باشد.
توی اتاق جدیدم احساس خوبی دارم، حس عجیب متفاوت بودن. تمام دیوارهای کرمرنگ خانه را که بگیری و بیایی، به یک اتاق صورتی میرسی با یک عالم وسایل صورتی. درست انگار پا به دنیای دیگری میگذاری، دنیایی که با دنیاهای دیگر فرق دارد...
دلم میخواهد با دیگران فرق داشته باشم. این را به خاله میگویم. خاله مشاور مدرسه است، اما نه از آن مشاورها که هی نصیحت میکنند و خوشت نمیآید که باهاشان حرف بزنی. خاله هم یک آدم متفاوت است. میگویم دلم میخواهد یک آدم متفاوت باشم، یک دختر متفاوت... خاله یکی از عروسکهای صورتیام را بغل گرفته. یک خرس کوچولوی صورتی و میگوید: «چرا میخواهی متفاوت باشی؟» خندهام میگیرد، همه دلشان میخواهد متفاوت باشند چون...
بعد از چون کلمهها گیر میکنند توی گلویم. اما خاله کلی شاید برایم هدیه دارد، شاید چون دیگران به آدمهای متفاوت بیشتر توجه میکنند؟ شاید چون کمتر کسی مثل آدمهای متفاوت است؟ شاید چون آدمهای متفاوت زندگیشان خاص است... شاید... شاید...
خاله کلی شاید بلد است. به شایدهایش فکر میکنم. شایدهایش همه وسوسه برانگیزند و دوست داشتنی... خودم را میبینم، دختری که خاص است، دختری که زبانزد همه دوست و فامیل و آشناست، همه دوستش دارند و بهش احترام میگذارند...
رؤیایی شیرینی است اما خاله از رؤیای شیرین بیرونم میآورد. خاله جلوی چشمم یک سؤال را پررنگ میکند: «برای متفاوت بودن باید چکار کرد؟» نگاهی به در و دیوار اتاقم میاندازم. یک سؤال توی ذهن خودم هم میآید. خجالت میکشم آن را به خاله بگویم، اما میگویم: «اینکه همه چیز من بشود صورتی، من بشوم یک دختر صورتیپوش، این به متفاوت بودنم کمک میکند؟» بلند میشوم و از توی کمدم لباسهای جدیدم را بیرون میآورم، همه صورتی رنگ و مُد روز، این که لباس مد روز بپوشم کمک به متفاوت بودنم میکند؟ کمی بهش فکر میکنم. پنجره اتاقم را باز میکنم و از آن بالا بیرون را نگاه میکنم. آدمهایی با لباسهای متفاوت در حال عبورند. از کجا معلوم آن خانم که لباس سادهای پوشیده آدم متفاوتی نباشد؟ به لباسهایم شک میکنم. خاله هم شک کرده است. لباسهای خاله ساده وشیک آزادند... آزاد از بندی به اسم مُد.
من میخواهم دختر متفاوتی باشم؛ اما راهش را بلد نیستم. خاله لبخند میزند. لبخندش مثل جادهای است که میدانی میخواهد تو را به کجا ببرد. خاله میداند چه میخواهد بگوید اما من نمیدانم چکار باید بکنم؟ جرقهای در ذهنم روشن میشود... باید پیدا کنم... راه درستی که مرا به تفاوت میرساند. راهی که به هر قدم من در زندگی معنا میبخشد. اما این معنا چیست؟
از خاله میپرسم. خاله با لبخند میگوید: «من اینجایم که به جواب همین سؤال برسیم».
احساس میکنم یک پرندة سبکبالم. پرندهای که به هر سو بخواهد، میتواند برود. من پرندهای پر از حسم و تشنة پرواز. فقط باید مسیر پروازم را پیدا کنم. به هر طرف که نگاه میکنم رنگها را میبینم، انگار رنگها دست بردار من نیستند! با خجالت این را به خاله میگویم؛ اما بر خلاف تصورم خاله اصلا ناراحت نمیشود. برعکس، دستهایش را به هم میکوبد و با خوشحالی میگوید شاید مسیر همین باشد!
من رنگها را کنار هم میچینم و هنوز باورم نمیشود که به مسیر اینقدر نزدیک بودم و خودم نمیدانستم. دلم کلی رنگ میخواهد، رنگهایی که کنار هم بچینم و باهاشان حرف بزنم. خاله کنارم میآید، دستی به شانهام میزند و میگوید این تابلو که کشیدی انگار با آدم حرف میزند! خندهام میگیرد و به پرندهام فکر میکنم که حالا میداند مسیرش کجاست. به خاله میگویم: «یعنی من الان یک دختر متفاوتم؟» خاله یک طوری نگاهم میکند و میگوید: «نه! برای متفاوت شدن باید کلی زحمت کشید و تلاش کرد، هرچند خدا هیچ دو انسانی را شبیه هم نیافریده!».
خاله نگرانی را از چشمهایم میخواند: «اما تو درمسیری! میتوانی خود متفاوتت را لابهلای این نقش و نگارها و رنگها پیدا کنی.» احساس میکنم دیوار صورتی اتاقم از نو زنده شده است. تابلوهای رنگی مثل ستارههای درخشان و پر نوری در آسمان اتاقم میتپند.
باران خردادماه به زودی منتشر میشود.

گاهی آرزو میکنم همه شاعر بودند،همه احساس نویسندهای را داشتند که چه جوری برای دیدن این دنیا به تماشا ایستاده است!
و گاهی میخواهم دنیا را مثل کسانی که نویسنده نیستند ببینم، میبینم نمیتوانم.
گاهی از اینکه خدا ما را به مقام نویسندگی مبعوث فرمود،شاکر میشوم؛ ولی از اینکه همهٔ امور ما را داد به دست کسانی که از احساس نویسندگی بهرهای نبردهاند،یک جورایی ناراحت میشوم!
و این شاید یک راز است، یک حکمت که توازنه عالم چنین برقرار باشد که اگر همه امورات دست نویسندگان بود، معلوم نبود شب سحر میشد یا نمیشد. هیچ شاعری زن میگرفت یا نمیگرفت و هیچ شاعرهای شوهر میکرد یا نمیکرد؟!
دبیر تحریریه باران